چطور می‌تونیم «قدرت» داشته باشیم بدون اینکه تبدیل به «ظالم» بشیم؟

ویتالیک در پست آخر سال ۲۰۲۵، Balance of power مفهوم d/acc و «تعامل‌پذیری خصمانه» رو به عنوان راهکاری برای مقابله با انحصار غول‌های تک و دولت‌ها پیشنهاد میده.

حرف اصلیش اینه: دوران اینکه صبر کنیم تا قدرت‌ها خودشون رو اصلاح کنند تموم شده؛ باید با ابزارها و کدهای باز، قدرت رو به زور «توزیع» کنیم. خلاصه و نکات کلیدیش رو اینجا نوشتم: 👇

۱/ مثلث ترسناک قدرت 🔺
ویتالیک میگه ما الان از سه چیز می‌ترسیم:
۱. دولت بزرگ: که سرکوبگره.
۲. بیزنس بزرگ: که انحصارگره و فقط دنبال سود خودشه (حتی اگه کاربر معتاد بشه).
۳. توده بزرگ (Big Mob): که میشه فرهنگ کنسل یا پوپولیسم کور.
مشکل کجاست؟ اینکه الان همه این‌ها همزمان دارن قوی‌تر میشن.

۲/ چرا ترمزها بریدن؟ 📉 قبلاً یه قانون نانوشته بود: «هرچی بزرگتر بشی، ناکارآمدتر میشی» (عدم صرفه به مقیاس). اما هوش مصنوعی و اتوماسیون این قانون رو شکستن. الان یه بازیگر میتونه بدون اینکه کند بشه، کل زمین بازی رو بگیره. توازن قدرت خودبه‌خود درست نمیشه، باید مهندسیش کنیم.

۳/ راهکار اول: الزام به توزیع (Mandate Diffusion) 🛠 ما باید به زورِ تکنولوژی و قانون، انحصار رو بشکنیم. ویتالیک طرفدار ایناست:

  • استانداردهای اجباری (مثل USB-C اپل)
  • ممنوعیت قراردادهای «عدم رقابت» برای کارکنان
  • لایسنس‌های کپی‌لفت (Copyleft) که کدهای بعدی رو هم باز نگه میدارن.

۴/ راهکار دوم: تعامل‌پذیری خصمانه ⚔️ این جذاب‌ترین بخش مقاله‌ست! یعنی ساخت ابزارهایی که «بدون اجازه» به پلتفرم‌های انحصاری وصل میشن تا کاربر رو نجات بدن. مثال: ساختن یه اپلیکیشن که پست‌های اینستاگرام/توییتر رو بهت نشون میده، اما الگوریتم‌های اعتیادآور و تبلیغاتش رو حذف می‌کنه.

۵/ مفهوم d/acc: دفاعِ دموکراتیک 🛡 خیلی‌ها میگن: «دنیا خطرناکه، پس باید قدرت رو بدیم دست یه نفر که حواسش باشه.» ویتالیک میگه: «نه! راه حل d/acc هست.» یعنی توسعه تکنولوژی‌های دفاعی که باز و در دسترس همه باشن. امنیت باید توزیع بشه، نه اینکه گاردریل بکشیم دور دنیا.

۶/ اخلاق جدید: قدرت “To” نه قدرت “Over” ⚖️ ما باید پروژه‌هایی بسازیم که «قدرتِ انجام کار» (Impact) داشته باشن، اما «قدرتِ سلطه بر دیگران» (Hegemony) نداشته باشن. مثال مثبت ویتالیک: Lido با اینکه سهم بزرگی از استیکینگ اتریوم رو داره، چون حاکمیتش غیرمتمرکزه و دست یه نفر نیست، ترسناک نشده.

۷/ جمع‌بندی 👋 پیام ویتالیک برای ۲۰۲۶ روشنه: توی جنگل انبوهِ تکنولوژی، اگر فقط تماشاچی باشیم، غول‌ها ما رو می‌بلعن. راه نجات، حمایت از ابزارهای باز، شکستن باغ‌های محصور (Walled Gardens) و توزیع فعالانه قدرته.

ترجمه متن کامل نوشته: ویتالیک بوترین | ۳۰ دسامبر ۲۰۲۵

با تشکر ویژه از گابریل آلفور، آدری تانگ و احمد گاتنش بابت بازخورد و بازبینی.

بسیاری از ما از کسب‌وکارهای بزرگ (Big Business) می‌ترسیم. ما محصولات و خدماتی که شرکت‌ها ارائه می‌دهند را دوست داریم، اما از باغ‌های محصور انحصارگرای تریلیون دلاری، بازی‌های ویدیویی که به شبه‌قمار تبدیل می‌شوند، و شرکت‌هایی که کل دولت‌ها را برای سود خود دستکاری می‌کنند، بیزاریم.

بسیاری از ما از دولت بزرگ (Big Government) می‌ترسیم. ما پلیس، دادگاه، نظم عمومی و خدمات مختلف را دوست داریم، اما از دولت‌هایی که خودسرانه «برندگان» و «بازندگان» را تعیین می‌کنند، آنچه مردم می‌توانند بگویند، بخوانند یا فکر کنند را محدود می‌کنند، حقوق بشر را نقض می‌کنند یا جنگ به راه می‌اندازند، بیزاریم.

در نهایت، بسیاری از ما از ضلع سوم مثلث می‌ترسیم: توده‌های بزرگ (Big Mob). ما جامعه مدنی مستقل، خیریه‌ها و ویکی‌پدیا را دوست داریم، اما از توده‌هایی که مردم را لینچ می‌کنند، فرهنگ حذف (Cancel Culture) و رویدادهایی مثل انقلاب فرانسه یا شورش تایپینگ بیزاریم.

اساساً، ما «پیشرفت» را دوست داریم – چه در فناوری، چه اقتصاد و چه فرهنگ – اما از سه نیروی قدرتمندی که از نظر تاریخی بزرگترین مولدهای این پیشرفت بوده‌اند، می‌ترسیم.

پاسخ رایج به این معما، ایده «توازن قدرت» است. اگر ما در جامعه به نیروهای قدرتمند نیاز داریم، پس آن‌ها باید متوازن شوند – یا هر نیرو در درون خودش متوازن شود (مثلاً رقابت بین شرکت‌ها)، یا بین یکدیگر، یا در حالت ایده‌آل هر دو.

از نظر تاریخی، بخش زیادی از این توازن به صورت خودکار ایجاد می‌شد: «عدم صرفه به مقیاس» (Diseconomies of scale) طبیعی وجود داشت که ناشی از فاصله فیزیکی یا نیاز به هماهنگی تعداد بسیار زیادی از افراد برای انجام کارهای جهانی بود. اما در این قرن، این فرض دیگر صادق نیست: تمام نیروهای بالا همزمان بسیار قوی‌تر می‌شوند و دیگر نمی‌توانند از تعامل مکرر با یکدیگر اجتناب کنند.

در این پست، من این موضوع را باز می‌کنم و استراتژی‌هایی برای حفظ این ویژگیِ به‌طور فزاینده ظریفِ جهان در آینده پیشنهاد می‌دهم.

در پستی پیشین، من این دنیای نوظهور را – جایی که “هر X بزرگی (Big X) برای تمام Xها ماندنی است” – به عنوان “جنگل انبوه” توصیف کردم.

چطور از دولت بزرگ می‌ترسیم

دلیل خوبی برای ترس از دولت وجود دارد: دولت تفنگ‌های زیادی دارد و می‌تواند از آن تفنگ‌ها برای آسیب زدن به شما استفاده کند. دولت قدرتی برای نابودی شما دارد که بسیار فراتر از هر کاری است که مارک زاکربرگ یا فروشندگان رمزارز حتی اگر بخواهند بتوانند انجام دهند. به همین دلیل، قرن‌ها نظریه سیاسی لیبرال بر مسئله «رام کردن لویاتان» متمرکز بوده است – یعنی دریافت مزایای دولت در تأمین نظم و قانون، بدون معایبِ پادشاهی که بتواند هر کاری می‌خواهد با رعایای خود بکند.

بخش زیادی از این نظریه را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: دولت باید مثل یک «بازی» عمل کند، نه مثل یک «بازیکن». یعنی: تا حد امکان، دولت باید یک زمین بازی قابل اعتماد باشد که اختلافات بین مردم در قلمرو خود را به طور سازنده حل و فصل کند، و نه عاملی که فعالانه اهداف خودش را پیش می‌برد.

نسخه‌های مختلفی از این ایده‌آل وجود دارد:

  • لیبرتارینیسم (Libertarianism): می‌گوید بازی‌ای که دولت اجرا می‌کند باید کلاً سه قانون داشته باشد: کلاهبرداری نکن، دزدی نکن، آدم نکش.
  • لیبرالیسم هایکی (Hayekian liberalism): می‌گوید از برنامه‌ریزی مرکزی اجتناب کنید؛ اگر مجبورید در بازار دخالت کنید، با تعیین اهداف این کار را بکنید نه تعیین روش‌ها، و کشف روش‌ها را به بازار بسپارید.
  • لیبرالیسم مدنی (Civil liberalism): بر آزادی بیان، مذهب و تشکل‌ها تأکید دارد و دولت را از تحمیل خروجی مورد نظرش در حوزه‌های فرهنگی و فکری منع می‌کند.
  • حاکمیت قانون (Rule of law): می‌گوید دولت باید با تصویب قوانینی عمل کند که مشخص می‌کنند چه کاری مجاز است و چه کاری نیست، و اجرای آن قوانین را به دادگاه‌ها بسپارد.
  • ماکسیمالیسم حقوق کامن‌لا (Common law maximalism): می‌گوید کلاً مجالس قانون‌گذاری دولتی را رها کنید: یک سیستم غیرمتمرکز از دادگاه‌ها احکامی را برای پرونده‌های فردی صادر می‌کنند و هر حکم یک رویه قضایی ایجاد می‌کند که قانون را یک قدم کوچک به سمتی هل می‌دهد.
  • مفهوم «تفکیک قوا»: می‌گوید دولت را به بخش‌های متعدد تقسیم کنید، جایی که هر بخش به عنوان ترمز و توازنی در برابر بخش‌های دیگر عمل می‌کند.
  • اصل تابعه (Subsidiarity principle): بیان می‌کند که مسائل باید در محلی‌ترین سطحی که توانایی رسیدگی به آن‌ها را دارد حل شوند – یعنی حداکثر اجتناب از تمرکز تصمیم‌گیری.
  • چندقطبی بودن (Multipolarity): می‌گوید حداقل، ما نمی‌خواهیم یک کشور واحد کل دنیا را اداره کند. در حالت ایده‌آل، ما دو کنترل و توازن دیگر هم می‌خواهیم:
    1. نمی‌خواهیم هیچ کشور واحدی در همسایگی خودش بیش از حد سلطه‌گر (Hegemonic) باشد.
    2. می‌خواهیم گزینه‌های پشتیبان متعددی برای هر فرد در دسترس باشد.

حتی خارج از دولت‌هایی که به طور سنتی «لیبرال» محسوب می‌شوند، ایده مشابهی صدق می‌کند. یافته‌های اخیر نشان می‌دهد در میان دولت‌های طبقه‌بندی شده به عنوان اقتدارگرا، آن‌هایی که دائماً رشد اقتصادی کمتری دارند، دولت‌های «شخص‌محور» هستند در مقایسه با آن‌هایی که «نهادمند» شده‌اند.

همیشه ممکن نیست که از داشتن ویژگی‌های یک «بازیکن» توسط دولت جلوگیری کرد، به‌ویژه به دلیل احتمال درگیری خارجی: اگر یک بازیکن علیه یک بازی وارد جنگ شود، بازیکن برنده می‌شود. اما حتی زمانی که احتمال تبدیل شدن دولت به یک بازیکن لازم است، اغلب به شدت کنترل می‌شود: به رسم رومی‌ها در انتخاب یک دیکتاتور نگاه کنید، که برای مدتی کوتاه قدرت زیادی داشت، اما پس از پایان وضعیت اضطراری به حالت عادی برمی‌گشت.

چطور از کسب‌وکارهای بزرگ می‌ترسیم

یک راه خلاصه برای دسته‌بندی انتقادات از شرکت‌ها به شرح زیر است:

  1. شرکت‌ها بد هستند چون شیطانی (Evil) هستند.
  2. شرکت‌ها بد هستند چون بی‌مزه/ناکارآمد (Lame) هستند.

مسئله اول (شیطانی بودن شرکت‌ها) زمانی اتفاق می‌افتد که شرکت‌ها ماشین‌های بهینه‌سازی بسیار خوبی هستند و هرچه قدرتمندتر می‌شوند (هم از نظر توانایی و هم اندازه)، هدف آن‌ها برای به حداکثر رساندن سود، بیشتر و بیشتر از هدف کاربران و جامعه فاصله می‌گیرد. شما اغلب می‌توانید این الگو را در صنایعی ببینید که ارگانیک و تفننی شروع می‌شوند، اما به مرور زمان بیشتر و بیشتر سودمحور می‌شوند – و همزمان در تضاد با منافع کاربرانشان قرار می‌گیرند. مثل:

سمت چپ: درصد کوین‌هایی که مستقیماً به افراد داخلی (Insiders) در رمزارزهای تازه راه‌اندازی‌شده اختصاص یافته است، حدود سال‌های ۲۰۰۹ تا ۲۰۲۱. سمت راست: غلظت THC در ماری‌جوانا، حدود سال‌های ۱۹۷۰ تا ۲۰۲۰.

شما همین الگو را در بازی‌های ویدیویی هم می‌بینید: فضایی که در ابتدا بر سرگرمی و رضایت متمرکز بود، اکنون به طور فزاینده‌ای بر مکانیزم‌های داخلی شبیه ماشین اسلات (قمار) متمرکز شده تا حداکثر پول را از بازیکنان استخراج کند. حتی بازارهای پیش‌بینی (Prediction markets) بزرگ شروع به نشان دادن تمایل نگران‌کننده‌ای به تمرکز بر شرط‌بندی ورزشی کرده‌اند تا اهداف اجتماعی‌تری مثل ساختن رسانه خبری بهتر یا بهبود حکمرانی.

این مثال‌ها بیشتر ناشی از افزایش توانایی، همراه با فشار رقابتی هستند. دسته متفاوتی از مثال‌ها وجود دارد که ناشی از افزایش «اندازه» است. به طور کلی، هرچه یک شرکت بزرگ‌تر می‌شود، توانایی بیشتری برای بهره‌برداری از خم کردن محیط اطرافش (شامل اقتصاد، سیاست و فرهنگ) به نفع خود پیدا می‌کند. یک شرکتی که ۱۰ برابر بزرگ‌تر است، ۱۰ برابر بیشتر از خم کردن محیط به یک میزان خاص سود می‌برد، بنابراین این کارها را بیشتر از یک شرکت کوچک انجام می‌دهد – و وقتی انجام می‌دهد، با ۱۰ برابر منابع انجام می‌دهد.

از نظر ریاضی، این همان استدلالی است که چرا انحصارگران قیمت را بالاتر از هزینه نهایی تعیین می‌کنند و سود خود را به قیمت زیان رفاهی جامعه (Deadweight loss) افزایش می‌دهند: در آن مورد، «محیط» قیمت بازار است و انحصارگران با محدود کردن مقداری که می‌فروشند «محیط را خم می‌کنند». میزان خم کردنی که می‌توانید انجام دهید متناسب با سهم بازار شماست. اما وقتی با این اصطلاحات کلی‌تر بیان شود، این یک استدلال قدرتمند است که در طیف وسیعی از موقعیت‌ها صدق می‌کند (مثلاً لابی‌گری شرکتی، کمپین‌های دستکاری فرهنگی به سبک De Beers و غیره).

مسئله دوم (بی‌مزگی شرکت‌ها) شامل خسته‌کننده بودن، عقیم بودن و ریسک‌گریز بودن شرکت‌هاست که خروجی‌هایی ایجاد می‌کنند که در مقیاس‌های بسیار بزرگ همگن (یک‌شکل) هستند – هم در داخل شرکت‌ها و هم بین آن‌ها.

یکنواختی معماری، یکی از نمونه‌های بارزِ بی‌روحیِ فضای شرکتی است.

کلمه «بی‌روح» (Soulless) جالب است زیرا معنایی دارد که دقیقاً بین «شیطانی» و «بی‌مزه» قرار می‌گیرد. «بی‌روح» روشی طبیعی برای توصیف شرکت‌هایی است که مردم را برای کلیک معتاد می‌کنند یا برای افزایش قیمت کارتل تشکیل می‌دهند یا رودخانه‌ها را آلوده می‌کنند، اما همچنین روشی طبیعی برای توصیف شرکت‌هایی است که باعث می‌شوند تمام شهرهای دنیا دقیقاً یک شکل به نظر برسند، یا ده فیلم هالیوودی می‌سازند که کپی دقیق یکدیگرند، و…

من استدلال می‌کنم که این دو نوع بی‌روحی هر دو از دو عامل ناشی می‌شوند: اشتراک در انگیزه و اشتراک در عاملیت. شرکت‌ها همه به شدت با انگیزه سود هدایت می‌شوند، و بسیاری از بازیگران قدرتمند با همان انگیزه قوی ناگزیر به یک جهت خواهند کشید، بدون اینکه نیروهای متقابل قوی آن‌ها را به جهات دیگر بکشند.

اشتراک در عاملیت ناشی از بزرگ بودن شرکت است که به آن انگیزه مضاعفی برای شکل دادن به محیطش می‌دهد. یک شرکت ۱ میلیارد دلاری بسیار بیشتر از صد شرکت ۱۰ میلیون دلاری محیط را شکل می‌دهد. همچنین همگنی بیشتری ایجاد می‌کند: استارباکس بسیار بیشتر از مجموع صد رقیب ۱۰۰ برابر کوچک‌تر خود به «حس یکنواختی شهری» می‌افزاید.

سرمایه‌گذاران می‌توانند هر دو پویایی را تشدید کنند. در حالی که یک بنیان‌گذار استارتاپ (غیر جامعه‌ستیز) اگر شرکتش به ۱ میلیارد دلار برسد و به جهان کمک کند خوشحال‌تر خواهد بود تا اینکه به ۵۰ میلیارد دلار برسد و جهان را خراب کند (۴۹ میلیارد دلار قایق تفریحی و هواپیما ارزش این را ندارد که دنیا از شما متنفر باشد)، سرمایه‌گذاران از عواقب غیرمالی تصمیماتشان بسیار دورتر هستند. وقتی بازار رقابتی می‌شود، سرمایه‌گذارانی که مایلند به دنبال آن ۵۰ میلیارد دلار باشند بازدهی بالاتری می‌گیرند، و آن‌هایی که به ۱ میلیارد دلار راضی‌اند بازدهی کمتری (اگر نه منفی) می‌گیرند و برای جذب سرمایه دچار مشکل می‌شوند. علاوه بر این، سرمایه‌گذارانی که در بسیاری از شرکت‌های سبد سهام (Portfolio) خود سهم دارند، اغلب می‌توانند به طور منفعلانه آن شرکت‌ها را تشویق کنند که حداقل تا حدی مانند یک ابر-عامل جمعیِ ادغام‌شده عمل کنند. یک عامل محدودکننده مهم برای هر دو پویایی، محدودیت توانایی سرمایه‌گذاران برای نظارت بر آنچه در داخل شرکت‌های سبد سهامشان می‌گذرد و «پاسخگو نگه داشتن افراد» است.

در همین حال، رقابت بازار به اشتراک در عاملیت رسیدگی می‌کند، اما اشتراک در انگیزه را تنها تا جایی حل می‌کند که رقبا انگیزه‌های متفاوت و غیر-صرفاً-سودجو داشته باشند. اغلب، آن‌ها دارند: شرکت‌ها مکرراً از سود خود به نفع انتشار نوآوری‌ها به صورت عمومی، یا حفظ ارزش‌های عمیق، یا زیبایی‌شناسی می‌گذرند. اما این تضمین شده نیست.

اگر اشتراک در انگیزه و اشتراک در عاملیت باعث «بی‌روحی» می‌شود، پس «روح» چیست؟ من استدلال می‌کنم که تعریف «روح» در اینجا چیزی نیست جز کثرت‌گرایی (Pluralism): در این زمینه، این مجموعه‌ای از چیزها در شرکت‌هاست که بین آن‌ها همگن نیست.

چطور از توده‌های بزرگ (Big Mob) می‌ترسیم

وقتی مردم درباره «جامعه مدنی» – بخشی از جامعه که انگیزه سود ندارد و دولت هم نیست – مثبت صحبت می‌کنند، همیشه درباره آن به عنوان مجموعه‌ای از تعداد زیادی نهاد مستقل صحبت می‌کنند که همگی کارهای متفاوتی انجام می‌دهند. وقتی از هوش مصنوعی می‌خواهم «جامعه مدنی» را برایم توضیح دهد، این نوع مثال‌ها را می‌آورد:

وقتی مردم درباره پوپولیسم منفی صحبت می‌کنند، تمایل دارند برعکس آن را تصور کنند: یک رهبر کاریزماتیک واحد که قادر است میلیون‌ها نفر را تحریک کند تا مستقیماً به او گوش دهند و در یک توده عظیم (Mob) همگی یک هدف واحد را دنبال کنند. پوپولیسم درباره «مردم عادی» است، اما به طور خاص درباره این افسانه است که مردم عادی متحد هستند – و اغلب، متحد در حمایت از یک رهبر و در مخالفت با یک گروه خارجی منفور.

وقتی مردم از جامعه مدنی انتقاد می‌کنند، استدلال همواره این است که در مأموریت خود برای بودنِ «تعداد زیادی نهاد مستقل که کارهای متفاوت می‌کنند» شکست می‌خورد و در عوض در حال پیش بردن نوعی دستورکار مشترکِ نوظهور است، مثلاً «The Cathedral».

توازن میان نیروها

در تمام موارد بالا، ما درباره توازن قدرت درون هر یک از سه «نیروی» بزرگ صحبت کردیم. اما می‌توانیم توازن قدرت بین نیروها را نیز داشته باشیم. یک مثال اصلی توازن قدرت بین دولت و کسب‌وکار است. دموکراسی سرمایه‌داری می‌تواند به عنوان نظریه‌ای از توازن قدرت بین دولت بزرگ و کسب‌وکار بزرگ توصیف شود: کارآفرینان هم ابزارهای قانونی برای به چالش کشیدن اقدامات تهاجمی دولت دارند، و هم تمرکزی از سرمایه که با آن می‌توانند مستقل عمل کنند، اما در عین حال دولت‌ها می‌توانند شرکت‌ها را تنظیم (رگولاتوری) کنند.

«مکتب پالادیوم» (Palladium-ism) میلیاردرها را ستایش می‌کند، اما به طور خاص زمانی که آن‌ها می‌روند و کارهای دیوانه‌وار غیرمتعارف در تعقیب چشم‌اندازهای دقیق خودشان انجام می‌دهند، نه اینکه مستقیماً به دنبال سود باشند (نگاه کنید به [۱] [۲] [۳]). از این طریق می‌توان پالادیومیسم را تلاشی برای عبور از سوراخ سوزن و به دست آوردن بهترین بخش‌های سرمایه‌داری بدون بدترین بخش‌های آن دید.


توازن میان نیروها

دموکراسی سرمایه‌داری می‌تواند به عنوان نظریه توازن قدرت بین «دولت بزرگ» و «بیزنس بزرگ» توصیف شود. کارآفرینان ابزارهایی برای به چالش کشیدن دولت دارند و دولت‌ها ابزارهایی برای تنظیم‌گری شرکت‌ها.

با اینکه هر دو مورد در مهیا کردن بستر لازم نقش حیاتی داشتند، اما استارشیپ در نهایت نه حاصل انگیزه مالی بود و نه حاصل حکم حکومتی.

دیدگاه‌های خود من نسبت به بشردوستی (Philanthropy) از برخی جهات شبیه به پالادیومیسم است. من چیزهای زیادی گفته‌ام که به شدت از بشردوستی میلیاردرها حمایت می‌کند و من بیشتر از آن می‌خواهم. اما نوعی از آن را می‌خواهم که سایر نیروهای جامعه را متوازن کند. بازارها اغلب مایل به تأمین مالی کالاهای عمومی نیستند، دولت‌ها اغلب مایل به تأمین مالی چیزهایی نیستند که هنوز اجماع نخبگان روی آن‌ها نیست، یا چیزهایی که ذینفعان آن‌ها در هیچ کشور واحدی متمرکز نیستند. برخی چیزها همزمان در هر دو دسته هستند و بنابراین توسط هر دو نادیده گرفته می‌شوند. افراد ثروتمند می‌توانند این شکاف را پر کنند.

اما راهی وجود دارد که بشردوستی میلیاردرها می‌تواند مضر شود: زمانی که از بودن یک وزنه تعادل در برابر دولت دست بردارد و در عوض دولت را تسخیر کند. این اتفاقی است که در چند سال اخیر در سیلیکون‌ولی افتاده است: مدیرعامل‌های قدرتمند تکنولوژی و سرمایه‌گذاران خطرپذیر (VCs) بسیار کمتر لیبرتارین و حامی «خروج» (Exit) شده‌اند و بیشتر درگیر فشار مستقیم به دولت برای همسوسازی آن با اهداف ترجیحی خود شده‌اند – و در عوض، قدرتمندترین دولت‌های جهان را حتی قدرتمندتر کرده‌اند.

مقایسه زاکربرگ/اوباما (۲۰۱۳) و ماسک/ترامپ (۲۰۲۵): من تصویر سمت چپ (۲۰۱۳) را بسیار بیشتر از تصویر سمت راست (۲۰۲۵) می‌پسندم، زیرا تصویر چپ بیانی از توازن قدرت است، در حالی که تصویر راست نشان‌دهنده دو جناح فوق‌العاده قدرتمند است که باید یکدیگر را متوازن کنند، نه اینکه با هم ادغام شوند.

شما همچنین می‌توانید توازن قدرت بین دو نیروی دیگر در مثلث داشته باشید. ایده عصر روشنگری درباره «رکن چهارم» (Fourth Estate) دقیقاً درباره جامعه مدنی به عنوان یک کنترل بر قدرت دولت بود (در همین حال، حتی در غیاب هرگونه سانسور، قدرت زیادی در جهت مخالف جریان دارد: دولت مدارس و دانشگاه‌ها را تأمین مالی می‌کند و می‌تواند کارهای زیادی برای شکل دادن به محتوای آن‌ها، به‌ویژه اولی، انجام دهد). رسانه‌ها درباره کسب‌وکارهای گزارش می‌دهند، در حالی که چهره‌های موفق تجاری اغلب رسانه‌ها را تأمین مالی می‌کنند. این مکانیسم‌ها همگی سالم هستند و به جامعه استحکام می‌بخشند، تا زمانی که یک جهت جریان بر دیگران غلبه نکند.

توازن قدرت و صرفه‌به‌مقیاس (Economies of Scale)

اگر یک استدلال وجود داشته باشد که هم ظهور آمریکا در قرن بیستم و هم ظهور چین در قرن بیست و یکم را توضیح دهد، یک استدلال ساده است: صرفه‌به‌مقیاس. این چیزی است که مردم در هر دو مکان اغلب به عنوان انتقاد از جاهایی مثل اروپا مطرح می‌کنند: کشورهای کوچک و متوسط زیادی با فرهنگ‌ها، زبان‌ها و نهادهای متفاوت وجود دارد و بنابراین ایجاد کسب‌وکارهایی که در سراسر قاره فعالیت کنند دشوار است. در مقابل، در یک کشور بزرگ و همگن، شما به راحتی می‌توانید به صدها میلیون نفر مقیاس دهید.

صرفه‌به‌مقیاس مسئله مهمی است. و در سطح بشریت، ما صرفه‌به‌مقیاس را می‌خواهیم زیرا آن‌ها با اختلاف مؤثرترین راه برای ایجاد پیشرفت هستند. اما صرفه‌به‌مقیاس یک شمشیر دو لبه است: اگر من ۲ برابر منابع شما را داشته باشم، قادر خواهم بود بیش از ۲ برابر شما پیشرفت کنم. بنابراین، سال آینده، من مثلاً ۲.۰۲ برابر منابع شما را خواهم داشت. بنابراین، در نهایت، قدرتمندترین بازیگر همه چیز را کنترل می‌کند.

چپ: رشد متناسب. تفاوت‌های کوچک در شروع تبدیل به تفاوت‌های کوچک در پایان می‌شود. راست: رشد با صرفه‌به‌مقیاس. تفاوت‌های کوچک در شروع به تفاوت‌های بسیار بزرگ در طول زمان تبدیل می‌شود.

از نظر تاریخی، دو فشار وجود داشته که صرفه‌به‌مقیاس را خنثی کرده و از این نوع اثر جلوگیری می‌کردند:

  1. عدم صرفه به مقیاس (Diseconomies of scale): نهادهای بزرگ از بسیاری جهات ناکارآمد هستند: تضاد منافع داخلی، هزینه‌های ارتباطی، هزینه‌های ناشی از فاصله فیزیکی.
  2. انتشار (Diffusion): مردم بین شرکت‌ها و کشورها جابجا می‌شوند و ایده‌ها و استعدادهایشان را با خود می‌برند. کشورهای فقیرتر می‌توانند با کشورهای ثروتمندتر تجارت کنند و رشد جبرانی داشته باشند. جاسوسی صنعتی همه جا اتفاق می‌افتد. نوآوری‌ها مهندسی معکوس می‌شوند. شما می‌توانید از یک شبکه اجتماعی برای تبلیغ یک شبکه اجتماعی دیگر استفاده کنید.

اگر یوزپلنگ جلوتر از لاک‌پشت باشد، اثر اول باعث می‌شود یوزپلنگ کندتر برود، و اثر دوم مثل یک دست پلاستیکی عمل می‌کند که لاک‌پشت را به سمت یوزپلنگ جلو می‌کشد. اما اخیراً، چند نیروی کلیدی بر این تعادل اثر می‌گذارند:

  • پیشرفت سریع تکنولوژی، که اجازه می‌دهد منحنی‌های فوق‌نماییِ صرفه‌به‌مقیاس بسیار سریع‌تر از قبل باشند.
  • اتوماسیون، که اجازه می‌دهد کارهای در مقیاس جهانی با افراد بسیار کمی انجام شود، که هزینه‌های هماهنگی انسانی را کاهش می‌دهد.
  • توانایی مدرن برای ساخت محصولات نرم‌افزاری و سخت‌افزاری انحصاری (Proprietary) که توانایی استفاده را توزیع می‌کنند بدون اینکه توانایی تغییر و کنترل را توزیع (منتشر) کنند. از نظر تاریخی، دادن یک محصول به مصرف‌کننده (چه در داخل کشور چه بین کشورها) ناگزیر مستلزم باز کردن آن برای بازرسی و مهندسی معکوس بود. امروز، دیگر اینطور نیست.

اساساً، صرفه‌به‌مقیاس در حال افزایش است، و در حالی که انتشار ایده‌ها احتمالاً به دلیل ارتباطات اینترنتی بالاتر از قبل است، انتشار کنترل کمتر از قبل است.

معما این است: چگونه تمدنی شکوفا در قرن بیست و یکم با پیشرفت سریع داشته باشیم، بدون تمرکز شدید قدرت؟ راه‌حل: الزام به انتشار بیشتر (Mandate more diffusion).

«الزام به انتشار بیشتر» یعنی چه؟ اول، چند مثال از سیاست‌های دولتی:

  • دستورات استانداردسازی اتحادیه اروپا (مثلاً اخیراً USB-C)، که ساخت اکوسیستم‌های انحصاری که با فناوری‌های دیگر خوب بازی نمی‌کنند را سخت‌تر می‌کند.
  • قوانین انتقال اجباری فناوری در چین.
  • ممنوعیت قراردادهای عدم رقابت در آمریکا، که من از آن حمایت می‌کنم به این دلیل که آن‌ها «دانش ضمنی» داخل شرکت‌ها را مجبور می‌کنند که تا حدی متن‌باز (Open source) شود، بنابراین وقتی کارمندی یک شرکت را ترک می‌کند می‌تواند مهارت‌های آموخته شده در آنجا را برای نفع رساندن به دیگران به کار گیرد. توافق‌نامه‌های عدم افشا (NDA) این را محدود می‌کنند، اما خوشبختانه در عمل بسیار نفوذپذیرند.
  • مجوزهای کپی‌لفت (مثل GPL)، که الزام می‌کنند هر نرم‌افزاری که بر روی کد کپی‌لفت ساخته می‌شود، خودش هم باید متن‌باز و کپی‌لفت باشد.

ما همچنین می‌توانیم ایده‌های دیگری در این جهت داشته باشیم: مثلاً، می‌توانیم دولت‌هایی را تصور کنیم که مکانیزم‌هایی با الهام از «مکانیزم تنظیم مرز کربن اتحادیه اروپا» بسازند، اما مالیات را بر محصولات (داخلی یا خارجی) به نسبتِ معیاری از اینکه آن محصول چقدر انحصاری است، وضع کنند: اگر فناوری را با ما به اشتراک بگذارید، از جمله با متن‌باز کردن آن، مالیات به صفر می‌رسد. ایده دیگری که باید بازگردانده شود، مالیات‌های هاربرگر (Harberger taxes) بر مالکیت فکری است.

اما یک استراتژی «آشوب‌گرایانه‌تر» هم وجود دارد که باید بسیار بیشتر از آن استفاده کنیم: تعامل‌پذیری خصمانه (Adversarial interoperability). همانطور که کوری دکتروف توضیح می‌دهد:

[تعامل‌پذیری خصمانه] زمانی است که شما محصول یا سرویس جدیدی می‌سازید که به محصولات موجود متصل می‌شود بدون اجازه شرکت‌هایی که آن‌ها را می‌سازند. به جوهر پرینتر شخص ثالث، اپ‌استورهای جایگزین، یا تعمیرگاه‌های مستقل فکر کنید که از قطعات سازگارِ تولیدکنندگان رقیب برای تعمیر ماشین، گوشی یا تراکتور شما استفاده می‌کنند.

اساساً، با پلتفرم‌های تکنولوژی، وب‌سایت‌های رسانه اجتماعی، کسب‌وکارها و کشورها به روش‌هایی تعامل کنید که به شما اجازه دهد از ارزشی که آن‌ها ایجاد می‌کنند بهره‌مند شوید، بدون اجازه آن‌ها.

برخی مثال‌های ممکن:

  • کلاینت‌های جایگزین برای پلتفرم‌های رسانه اجتماعی، که به شما اجازه می‌دهند محتوایی که دیگران پست می‌کنند را ببینید، و خودتان محتوا پست کنید، اما جایی که کلاینت محتوا را به روشی کاملاً متفاوت که شما انتخاب می‌کنید فیلتر می‌کند.
  • افزونه‌های مرورگر که همین کار را می‌کنند. مثل مسدودکننده‌های تبلیغات (Ad blockers)، اما مثلاً برای محتوای تولید شده توسط هوش مصنوعی در توییتر.
  • صرافی‌های غیرمتمرکز مقاوم در برابر سانسور بین فیات و کریپتو، برای کاهش ویژگی‌های گلوگاهیِ (Chokepoint) سیستم‌های مالی متمرکز.

به طور کلی، بخش زیادی از جذب ارزش در وب ۲ در سطح رابط کاربری است، و بنابراین اگر بتوانید رابط‌های جایگزینی بسازید که همچنان با پلتفرم و سایر کاربرانش با استفاده از رابط موجود تعامل‌پذیر باشند، آنگاه می‌توانید بخشی از شبکه باقی بمانید، اما از سیستم جذب ارزش آن خارج شوید (Opt out).

سای-هاب (Sci-Hub): سای-هاب، ابزاری برای انتشار اجباری که مسلماً کارهای زیادی برای بهبود عدالت و دسترسی آزاد در علم انجام داده است.

استراتژی سوم برای افزایش انتشار، بازگشت به ایده‌های گلن ویل و آدری تانگ درباره «کثرت‌گرایی» (Plurality) است. آن‌ها این ایده‌ها را به عنوان فعال‌سازی «همکاری در عین تفاوت» توصیف می‌کنند – راه‌هایی برای داشتن بحث‌های بهتر و همکاری بین کسانی که اختلاف نظر دارند یا اهداف متفاوتی دارند، و به دست آوردن کارایی‌هایِ بودن در یک گروه بزرگتر، بدون داشتن معایبِ بودن در یک گروه بزرگتر که یک عاملِ واحدِ هدف‌محور است. ایده‌هایی مثل این می‌توانند جوامع متن‌باز، مجموعه‌هایی از کشورها، و گروه‌های دیگری که «بازیگر» (Actor) نیستند را قادر سازند که سطوح بالاتری از انتشار بین یکدیگر داشته باشند، و به آن‌ها اجازه دهند که صرفه‌به‌مقیاس بیشتری را به اشتراک بگذارند و با غول‌های متمرکزِ سازمان‌یافته‌تر رقابت کنند.

توجه کنید که همه این‌ها از نظر ساختاری شبیه به مفهوم r > g پیکتی و تمایل او به حل آن با مالیات بر ثروت جهانی (و در طرف دیگر، خدمات عمومی قوی‌تر) است. تفاوت کلیدی این است که به جای تمرکز بر «ثروت»، ما یک پله بالاتر می‌رویم و بر تولیدکنندگان تمرکز ثروتِ نامحدود تمرکز می‌کنیم – یعنی انتشار دادنِ نه دلارها، بلکه ابزار تولید.

من استدلال می‌کنم که این رویکرد بهتر است چون مستقیماً چیز خطرناک (رشد شدید همراه با طرد/انحصار) را هدف قرار می‌دهد، و اگر خوب انجام شود حتی می‌تواند افزایش‌دهنده کارایی باشد. همچنین این مزیت را دارد که خود را به هدف قرار دادن یک نوع قدرت محدود نمی‌کند. در حالی که مالیات بر ثروت جهانی ممکن است از تمرکز قدرت در میان میلیاردرها جلوگیری کند، هیچ کاری علیه دولت‌های دیکتاتوری قدرتمند یا سایر موجودیت‌های فراملی نمی‌کند، و شاید ما را در برابر آن‌ها بی‌دفاع‌تر هم بکند. یک استراتژی غیرمتمرکز جهانیِ اجبار به انتشار تکنولوژی – گفتن این جمله به افراد که «یا با ما رشد می‌کنید و دسترسی به فرمول سری و شبکه خود را طبق یک برنامه معقول به اشتراک می‌گذارید، یا کاملاً تنها رشد می‌کنید و ما شما را بیرون نگه می‌داریم» – تمرکز قدرت را به روشی متفاوت حل می‌کند.

d/acc: امن کردن جهان برای چندقطبی بودن

یک ریسک تئوریک کثرت‌گرایی، فرضیه جهان آسیب‌پذیر است: احتمال اینکه ما در دنیایی زندگی کنیم که با پیشرفت تکنولوژی، تعداد رو به رشدی از بازیگران قادر باشند آسیب فاجعه‌بار به همه وارد کنند. هرچه دنیا کمتر هماهنگ باشد، احتمال اینکه یکی از آن‌ها بخواهد این کار را انجام دهد بیشتر است. تنها راه حل، طبق نظر برخی، تمرکز بیشتر قدرت است. این پست برای تمرکز کمتر قدرت استدلال کرد.

مفهوم d/acc ([1] [2]) یک استراتژی مکمل است که تمرکز کمتر قدرت را امن‌تر می‌کند. این شامل ساخت تکنولوژی دفاعی است که همگام با تهاجم پیش می‌رود، به روشی که برای همه باز و در دسترس باشد، و نیاز به تمرکز قدرت از روی ترس برای امنیت را کاهش دهد.

مکعب تکنولوژی‌های d/acc

یک اخلاق کثرت‌گرا (A Pluralist Morality)

  • اخلاق برده می‌گوید: تو اجازه نداری قدرتمند باشی.
  • اخلاق ارباب می‌گوید: به تو فرمان داده شده که قدرتمند باشی.
  • یک اخلاق ترکیبی متمرکز بر توازن قدرت ممکن است بگوید: تو اجازه نداری سلطه‌گر (Hegemonic) باشی، اما تشویق می‌شوی که تأثیرگذار (Impactful) باشی، و دیگران را توانمند کنی.

این روش دیگری برای بیان تمایز «قدرت برای» (Power to) در برابر «قدرت بر» (Power over) است که قرن‌ها وجود داشته است.

یک راه برای داشتن «قدرت برای» بدون «قدرت بر»، داشتن انتشار بالا به سمت دنیای بیرون است. راه دیگر برای داشتن «قدرت برای» بدون «قدرت بر»، ساختن چیزی است که توانایی‌اش برای استفاده شدن به عنوان اهرم قدرت را به حداقل می‌رساند.

در اتریوم، یک مثال خوب برای این موضوع استخر استیکینگ غیرمتمرکز Lido است. لیدو امروز حدود ۲۴٪ از کل عرضه استیک شده ETH را در اختیار دارد، اما مردم بسیار کمتر از آن می‌ترسند تا از تقریباً هر چیز دیگری که ۲۴٪ سهام را داشته باشد. این به این دلیل است که لیدو یک بازیگر واحد نیست: یک DAO (سازمان خودمختار غیرمتمرکز) درونی غیرمتمرکز با چندین دوجین اپراتور است، و یک طراحی «حاکمیت دوگانه» دارد که به دارندگان ETH استیک شده توانایی وتو کردن تصمیمات را می‌دهد. لیدو شایسته تقدیر است که تلاش قابل توجهی در این جهت کرده است. در عین حال، البته، جامعه اتریوم اصرار داشته است که حتی با این محافظ‌ها، لیدو نباید همه سهام اتریوم را کنترل کند – و امروز خیلی با آن فاصله دارد.

پروژه‌های بیشتری باید صریحاً نه فقط به یک «مدل کسب‌وکار» – اینکه چطور منابع جذب می‌کنند تا کاری که می‌کنند را پشتیبانی کنند – بلکه به یک «مدل تمرکززدایی» فکر کنند – اینکه چطور از تمرکز قدرت در خودشان و ریسک‌های مرتبط با داشتن چنین قدرتی جلوگیری می‌کنند. مواردی وجود دارد که تمرکززدایی آسان است: نسبتاً افراد کمی از تسلط زبان انگلیسی ناراحتند، یا خیلی کمتر از تسلط پروتکل‌های بازی مثل TCP، IP و HTTP. در موارد دیگر، تمرکززدایی سخت است زیرا مورد استفاده (Use case) نیازمند عاملیت (Intentionality) و توانایی عمل در برخی موقعیت‌هاست. فهمیدن اینکه چطور مزایای انعطاف‌پذیری را بدون معایب آن داشته باشیم، یک چالش مهم برای زمانی طولانی در آینده خواهد بود.

از امیر حبیب‌زاده

از سال 89 برنامه‌نویسی رو شروع کردم، ساختن رو خیلی دوست دارم. پیگیر بلاک‌چین و غیرمتمرکز سازی هستم.

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *