بله این چنین است . و اصولا برعکس این هم زیاد اتفاق میفتد.
رابطه

شب جمعه هست و ارواح مردگان آزاد و از توییت هایی که میشه معلومه زن و شوهر ها آماده میشن برن سر کارشون.
موضوعی که میخوام براتون در موردش باهاتون صحبت کنم , موضوعی هست که همه انسانها از اول خلقت تا الان که هست باهاش مشکل دارند . شاید هم ندارند و من فکر میکنم که دارند . ولی احساس میکنم دارم درست فکر میکنم . این سوال میگه چرا درست فکر میکنند .
من در آواتک
در این پست یکمی در مورد آواتک و از همه مهم تر در مورد محصول جدیدمون که قراره چهارشنبه هفته بعد ارایه بدیم براتون مینویسم .
تجربه سفر به استانبول
به به همین جا یه چیزایی مینویسم تا این خاطراتم ماندگار بشه . الکی نیست سه میلیون واسم آب خوردش . 😀
رابطه ی ریش و برنامه نویسی
خوب باشیم و خوب بودن را به دیگران یاد دهیم. #کاپشن
اتفاقات خوبی در حال رخدادن است . یکیش که میخوام الان معرفی کنم انجمن خیریه حس است که کمپین جمع آوری پول برای خریدن کاپشن برای کودکان نیازمند رو شروع کرده و فکر میکنم استقبال خیلی خوبی شده تا الان ۱۸۸ نفر کمک کردند و در حدود شش میلیون پول جمع شده . چون زمستون نزدیکه تا ۱۵ آبان وقت تعیین کردند تا سریع این کاپشن هارو خریداری و توزیع کنند . شما حتی با ۵۰۰۰ تومان هم می تونید به این کار ملحق بشید .
تجربه هفتم-مهاجرت
این فعلا تجربه آخری هست که از سری تجربه های داستانی براتون مینویسم . یعنی از سال ۸۹ تا الان واستون نوشتم و الان که این پست رو مینویسم آخرین تجربمم از سری پستهام هست .
من به تقدیر اعتقاد ندارم.
مورفیس: تو به تقدیر اعتقاد داری؟
نیو: نه ، چون نمیخوام فکر کنم زندگیم دست خودم نیست.
” The Matrix “ ادامهٔ “من به تقدیر اعتقاد ندارم.”
تجربه ششم – جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته .
تجریه قبلی بیشتر در مورد انتخاب شریک و تیم بود .
اواخر سال ۹۱ یه پیشنهاد کاری داشتم و چون در وضعیت بدی بودم ، مجبور شدم برم اونجا کار کنم وقتی اونجا رفتم بهنام و حسینم بردم اونجا . شرکت خودمون رو هم فقط دو تا بازاریابمون داشتند میگردوندند . خب معلوم بود که هیچ نتیجه ای نداره اینکار , چون وقتی رییس شرکت داره یه جا دیگه کار میکنه اونا هم طبیعتا کار نخواهند کرد. وقتی شرکت بودیم کار نمی کردند چه برسه به اینکه که تو شرکت نباشیم .
تجربه پنجم – شریک, تیم, دوست
تجربه قیلی بیشتر در مورد تغییراتی که در مورد نحوه فعالیت انجام دادیم بود.
سال ۹۱ شروع شد . سالی که ناامیدی توش زیاد به چشم دیده میشد . روزهای اول سال گذشت . من و دامون یعنی شریکم به دلایلی همچون بی پولی , نبود برنامه برای آینده و انواع و اقسام بدهی ها شروع به مقصر قلمداد کردن هم کرده بودیم . اون میگفت تو اون روز اینکارو کردی , من می گفتم تو هم اینکارو کرده بودی که من اینکار کرده بودم و همین طور ادامه داشت این بچه بازیها . در واقع بچه بازی نبود . وقتی کم میاریم بچه میشیم.








